هیچ باشم
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 14:02
در دوردست ها می نمایی… هزاران رنگ در چنته …چقدر محوی اشنایی … تمام می شوی در من … دود میشوی … هر روز دیر تر میشوی … هر لحظه فقدانت مرا بیشتر در خود فرو میبرد … زخم هارا فقط بیشتر رو بیشتر میکشم… سستی
نوری در دور دست
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 14:02
آسمان آبی در دوست ها... من به سادگی سقوط برگ خشکیده ی پائیزی میدانم... من به تمام بی اعتنائی های مردمان به سقوط برگ ها میدانم... که نور همینجاست... که نور همینجا بود همیشه.... نور همان لحظه ها بود.. پ
صبح
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 14:02
روز ديگري مي آيد ، صبح برميخيزم ، از بسترِ تاريكِ تنهايي ، به اميدِ لحظه اي پروازِ پروانه شايد تو انجايي ؛ با دو كفِ دست موهايت را مي بويم ، پهنه اشفته ي بي انتهاي موهايت را …خالي ميشوم از هر كفشِ اضط
حس نوشتنم نبود
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
حس نوشتنم نبود، و انزوا، و خوب بهانه سیاه نویسی داشتم و منع از آن... پس نوشتم ،اما تصمیم گرفتم که خفه بماند... ----------------- هنوز هم گرمی دستهایت را روی دستهایم احساس میکنم. هنوز ، بدنم فرم در آغوش گرفتنت را به خود می گیرد! آری دوستت دارم ! آری به ژرفا میدانم که قلب بزرگی داری... می دانم که ر
بازآ
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
از كجا فرار كرده اى؟آه دستان كدامين رويا تورا ننگ مى نماياند؟چرا ديگر به بيرون استفراغ نميكنى؟ چرا خالى نميكنى ؟ چرا نسيمى از مور مور شدن به سراغت نمى آيد و پاك نمى شوراند تورا ؟چرا ؟چرا ديگر دستانى از جنس مهر به تو يك جفت بال قرض نمى دهند؟چرا خط گرم پرواز را در افق آينده ات رسم نمى كنند؟پرواز آموخت
...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
به هزاران جِـدال كه به رمز در دل نهفته اى -ميدانم- به هزاران شعر از حرف هايى كه نگفته اى -گرفتارم- به هزاران اشكــ كه در تنهايـى گريسته اى -بيمارم- به هزاران شب كه ميان گيسوانت نهاده اىخواستم بگويم … + نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۲۸ساعت 6:48 AM توسط امير |
نهال سبز روييده ز آرزو
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
در ميان حلال گرم گونه هايت در ميان قعر چشمهايت در محبت زلال جارى از حرف هايت روزنه هاييست روان از نور ، از عشق … فوران هايى محكوم به آرامش و انفجارهايى از تراويدن آرامش بر تن پوستْ پوستِ اضطراب هايم… بيستُ چهار حلقه بر ساقه ى سبز ارزوى هايم … + نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۱۳ساعت 10:30 PM توسط امير |
طریق نگاهت که دانست....
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
چون دم کنی پویان منم وز بازدمت آرام جان عطرت مرا باخود برد تا شعر فتح اســــمان هرور روی با کاروان آنجا منم آن ســـــاربان یک سو نظر گر تو کنی آنجا کنم من آشیان فکرت مرا هردم زند آتش ز بنیه در مکــــان وجز دستت نبود این سوخته را آسان جــان این کالبد هردم کنـد ذهن فرتوتم نهــــــان وز تبسم میکنی در
طنین تو
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
تو میدانی هرصبح را با طنین تو آغاز می کنم میدانی هر شب به تجسم آغوشت سربه بالشت می گیرم میدانی که وقتی دست ها تا مغز استخوان سرد است ، گرم به گرمی دستان عشقت می شوم میدانی تو که من بی مهری روزگارم را با پژواک دیوار به دیوار صدایت فراموش می کنم و ای کاش بدانی که من سخت بی تو میمانم و بگو تا بدانم که
فصل زمستان تو
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
خاکستر کدام آتش تو اینچنین هوای نفس کشیدن از من گرفته..؟ بار کدام حرفهایی از دل که زنده به گور کرده ای نسیم صبح را از صدایت مسدود می کند...؟ چه کرده ام... چه گفته ام... چگونه با ساز این زندگی رقصیده ام که نور را از چشم هایت گم میکنم...؟ بانو ، بانو ، بانو ... بانوی رنگین ، بانوی آفتاب ، بانوی خن
قرعه ی کار
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
ببار باران من ... ببار ... ابرهای دلتنگیت را کدامین باد به فراموشی سپرده ... آسمانت را از بغض خالی کن .. به راستی خالی کن... . . شهری باید ساخت ، نه از آن آرمان شهرهایی که سهراب دم می زد... شهری زیر اقیانوس کوله بار دلتنگی ها... شهری که شهردار نمیخواهد ... شهری که مردمانش هریک عالمی غم به دوش دارند.
دردها به بغض ها ریشه می دهند
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:37
دردها به بغض ها ريشه مي دهند گل درد را بايد به اشكها بچيــــنى زيبنده است… ، بايد بچيــــنى! خارها بر تن دارد ، بايد بچينى. هرروز كه بگذرد چیدنش سخت تر میشود. اگر نمیتوانی بگذار دستی از عشق برایت بچیند، بگذار دردهایت را در اغوش بگیرد. بگذار بچیند… اگر نگذاری ریشه اش تنومند تر میشود، خارهایش تیز
---
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 4:00
پنجره باز ميشود ، بلور هاي نا منظم برف به نرمي سرايت ميكنند ، به لطافت رويايي كه -تو- جنبشِ گرمِ خونِ سرخش هستي …روشني سفيد به تيرگي رنگ هاي رنگين كمانِ آن سرْ ناپيدايِ اين عشقْ مي آميزد ؛ درد هايش … رنج هايش … كابوس هايش ، ســـِر ميشوند…سكوتِ سردِ خُنَك ؛ به ارامي ميپوشاند ،به سفيدي خاموش ميكند ، ن...
بی پنجره
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:59
از اين اتاق بي پنجره ميگريزمسرما را به اين بي پنجرگي ترجيح ميدهم ،اسمان نورِ شهر به خود گرفته ، كم ستاره …فكر هاي سياه ، فكرهاي كدر ، فكر هاي سردهمه در ســــَـــرم موج ميزنند…اما تو -، رسيدن يلداي مني ، طولاني ، دور ، پر از انتظار …بعد از هر شب تاريك ، در من انفجار نور ميكني …من خسته ام ، دست هايم ي...
پیچک
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:59
پيچكى افتاده بر ذهنم كوچكْ سبزْ ولى كهنه سالهاست ميچينمش رويايش به دستم تيغ خورده مادرم آب ميدهدش هر روز پدر ، ذِهنِ سبزمْ را به خواب بسپرده مرا در آنست ره بردن اگر نباشد ناگه ،تمامِ من پژمرده ميبايد بال گيرد در نهانم گيس فِكَنَد به هر سو طُرّه طُرّه ولی این شاعر خیلی وقت است که پژمرده ... دیگه حال ...
آن روز كه رفتم ، تا بمانم تا ابد
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:59
مــــــــــرا دراز تــــــــــــــو دور شـــدن،دست ز تو كوتاه و پوچ شــــدن،نِگاهْ از نِگاٰهَتْ رَميدنُ و كور شــــــدن،و همه دنياىِ من ازين فاصله ، سوگـ شـدن،رَمــزيــست …يك دِين ز جانْ به عهديست …كه در گرهِ كوچكِ تو بر خويش بَستم ،و چون تا ابد،بي تو هرگز نتوانم زيست … رَفتـــم…
دور
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:59
هفت روز است اين نامه را سكوت مينويسم، داشتن يك حس ، احساس كردن يك سرى جريان هاى نامفهوم ، تا اينكه انها را بيان كنى و بتوانى بنويسى فاصله دارد. نوشتن يك حس يعنى -ذره- | -ذره- اَت را از ميان اقيانوس گنگ زمان و التهاب سرد شب هاى پريشانى به لطافت كاغذ برسانى. ميان هر وجودى ، دريچه ايست به دنيايى ديگر ؛...
می نویسی؟
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:59
قرار است صدایت کنم؟ می نویسی بر روی پیشانی من؟ و تمام دنیا بدانند؟ تمامش کنم؟! زندگی درد است؟ یا یک لطف؟ چندبار می توان زیست ؟ چند بار من ۲۳ سال و صد و یازده روز و نه ساعت و هفت دقیقه و چهل ثانیه سن قرار است داشته باشم؟ که نگویم؟ دردها که ناخواسته هستند! چرا دیگر از درد می ترسیم؟ آدمی در تاریکی زاده...
دوباره بچینم
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:59
دستم را لمس ، اتشت را به درونم فزون ، بلندم كن…از نكبتى كه بر آن خزيده ام… اين دوباره غربت زده ى نا بلد را ، نفسى ده كه باز تشنه به حقيقت منتظرت نشسته ام … از نو دوباره گم شده تجسم هاي به نور رسيدنم … تكه تكه كن ،ريز ريز ،و اين ز زمين تا ثريا بر زمين ريخته را از سر ، از اغاز اولين وجود ،دوباره ذره ذ...