پنجره باز ميشود ، بلور هاي نا منظم برف به نرمي سرايت ميكنند ، به لطافت رويايي كه -تو- جنبشِ گرمِ خونِ سرخش هستي …روشني سفيد به تيرگي رنگ هاي رنگين كمانِ آن سرْ ناپيدايِ اين عشقْ مي آميزد ؛ درد هايش … رنج هايش … كابوس هايش ، ســـِر ميشوند…
سكوتِ سردِ خُنَك ؛ به ارامي ميپوشاند ،به سفيدي خاموش ميكند ، ناله ها و فرياد هايِ بغض گرفته …
از ياد ميبرم كه بر زمين ايستاده ام …
كه طوفان ها در راهند …
كه تو نيستي …
از ياد ميبرم …
كه اتاقك من ، پنجره اي ندارد
برچسب:
نویسنده: مینا پاکدل
تاريخ: يکشنبه
7 آذر
1395 ساعت: 4:00