خرید بک لینک
از سر ميريزم ، ميتكانم ، افكار نا تمامِ اوهام خاك گرفته ات.
بدون تو زيستن را چنديست ميميرم؛ از اين چركِ قلبي روشن ، سوزان و پكيده ، نفسي تقلبي ميگيرم تا لحظه اي بدون تنفس شايد بتوان گذراند…
چمبريده روي ناله ها ، بر پاهاي روياهايت لرزِ خستگي ميپاشم.
گردِ تشنجي سرد ، از رنگي بي روح ،
ترجيحِ مرگ ارزو هايم را به در پي تو افتادن اينچنين خفه در توهم مرگ تنهايي ، به آينه ي شكسته ي فردايم ميپاشد.
من ،
خودم ، همان فريفته در ذوقِ چشمانت ،
همان مست در اويختگيِ سياهت…
او كه تورا به اليافِ ردِ ستاره اي دنباله دار
لباسِ تجسمِ رويا دوخته ، ميپوشاند…
مردي منزوي در تقاطعِ سياه دو ديوار، در مَأمني بدون سقف …
تزئين شده به درز هايي با تابش بيهوده ي سعادت.
به ترس ميكشاند ، زخمِ فرياد زنانِ كابوس رهايي از اين تنها راهِ گريز اكسيژن هاي خسته به ريه هاي شب گرفته ام را اين فكر …
اين فكر…
…
در غياب نوارِ بلند شعله ي شمعِ سِرِشتم ،
به كدام جريانِ سوزان ، شمعِ سفيدِ وجودم ، اشك اشك به تحركْ از مرگِ سنگ بودن بگريزد…

برچسب: نویسنده: مینا پاکدل تاريخ: چهارشنبه 3 بهمن 1397 ساعت: 14:02

صفحه بندی